سفر نامه اربعین
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی: اربعین ، پیاده روی کربلا ، اربعین دانشجویان

 

سعادت یار شده بود که اربعین حسینی با کاروان دانشجویان پیاده رفتیم کربلا در راه چند تا رباعی تقریبا فی البداهه، می ساختم و برای جمع میخوندم، یه بنده خدا گفت این شعرها رو برای من بنویس برا دفتر خاطراتم میخوام منهم نوشتم اما ظاهرا بدست ایشان نرسید امروز فکر کردم که اینجا مکتوبش کنم با هیچگونه تغییر ،بازم میگم فی البداهه بود

از شهر نجف حرکت کردیم طنابی رو آوردند که با فاصله گره زده بودند تا کسی گم نشه و گفتند که هر دو نفر کنار یک گره طناب باشند   گفتم

 

یارب تو پیاده روی ام امضا کن

با عشق علی بیا مرا احیا کن

ما را به طناب عشق بستند ببین

با هر گرهی گره ز کارم وا کن

 

بعد فکر کردم که این طناب کجا و اسارت اهل بیت کجا پس  گفتم

 

چشمان فلک نشان کوکب بوده است

لبهای کویر غرق در تب بوده است

ما را به طنابی از محبت بستند

زنجیر به دست و پای زینب <س> بوده است

 

کم کم داشتیم وارد خیابان اصلی میشدیم مدیر کاروان گفت که طناب رو جمع کنید یه نفر شروع کرد به جمع کردن شاید هنوز به آخر صف نرسیده بود که گفتم

 

ای دوست به هرچه جز تو ما ناز کنیم

تنها به شما بندگی ابراز کنیم

حالا که طناب عشق را وا کردند

تا کرببلا بیا که پرواز کنیم

 

کاروان حرکت میکرد و یاد روایتهای اهل بیت افتادم و ثوابهای زیارت امام حسین در اربعین

خدا انشاالله قسمت همه کنه   گفتم

 

هر لحظه دعا بهر فرج دارم من

این لطف ز ثامن الحجج دارم من

با پای پیاده میروم کرببلا

در هر قدمی ثواب حج دارم من

 

شاید یه روز گذشته بود و همه خسته شده بودند گفتم یه چیزی بگم تا خستگی ها کمتر بشه   گفتم

 

با تو نبود مرا نیازی به کسی

در هر نفسم فقط توام هم نفسی

امروز اگر خسته شدم عیبی نیست

فردای قیامتم تو فریاد رسی

 

دیدم خیلی با این شعرا روحیه میگیرند دوباره گفتم

 

ما زایر اربعین و عاشوراییم

از نسل غدیر و حضرت زهراییم

با پای پیاده عازم کرببلا

سرباز سپاه زینب کبراییم

 

زیر آفتاب میرفتیم و خیلی ها صورتشون سوخته بود    گفتم

 

از خستکی و درد لبالب باشم

حاشا که به شکوه در بر رب باشم

خورشید بسوزان تن من را شاید

یک لحظه شبیه عمه زینب<س>باشم

 

با توجه به اینکه بیشتر کاروان بانوان بودند تقریبن صد کیلومتر باید پیاده میرفتند و خیلی از راه رو هم رفته بودند    گفتم

 

بر دین من و عقیده من صلوات

تا کور شود دو چشم دشمن صلوات

آن زن که پیاده میرود کرببلا

بر همت مردانه آن زن صلوات

 

شاید خیلی از شعرها رو به راحتی بشه عوض کرد اما باز هم عرض میکنم خواستم تغییر ندم همون جوری که فی البداهه ساختم و خوندم بنویسم

ابیاتی هم خوندم که یادم رفت البته همه رو ملاییکه ضبط کردند

انشا الله خدا بازم قسمت کنه